سرگذشت بهرام چوبین
بهرام ملقب به چوبين ( ژوپين ) ، از مردم ري ، پسر وهرام گشنسب از دودمان بزرگ مهران و بزرگترين سردار هرمز شاهنشاه ساساني بود . فرماندهي قادر وتوانا و محبوب سربازان خويش و در عين حال بسيار مغرور بود و از اين حيث شبيه بزرگان عهد اشكاني به شمار مي رفت .
بهرام پس از آنكه بر طوايف مهاجم مرزهاي شمالي ومشرق پيروز شد ، تركان را نيز به سختي شكست داد و حتي خاقان ترك معروف به ( شابه شاه ) را نيز كشت .پس از اين پيروزي ها بهرام به فرماندهي كل نيروي ايران برابر روميان منصوب شد ، اما شكست كوچكي از آنها خورد ، هرمز كه ظاهرا" به دنبال بهانه اي براي عزل كردن بهرام مي گشت با ارسال دوكدان و لباس زنانه ، وي را به طرز اهانت آميزي از فرماندهي سپاه خلع كرد اما بهرام چوبين از فرمان شاهنشاه سر پيچيد و سپاهيانش را نيز با خود همراه كرد وبا اطمينان از نارضايتي نجبا و موبدان از هرمزد بر او شوريد ( 589 م) .
در همين ايام بخشي از سپاه ساساني كه حدود نصيبين از نيروهاي روم شكست خورده بودند و از خشم و تنبيه پادشاه مي ترسيدند به سپاه شورشي بهرام چوبين پيوستند و بهرام به قصد بر كنار كردن هرمز به سوي پايتخت روان شد . وي در بين راه و در ري فرمان داد تا درهم سيمين با تصوير و نام خسرو پسر هرمز ضرب كنند ، بدين ترتيب موفق شد درخاندان ساساني بذر نفاق و اختلاف بيفكند.
خسرو از ترس تنبيه و انتقلم پدر به آذربايجان گريخت .
هرمز كه توان مقابله با بهرام چوبين را در خود نمي ديد و در تيسفون نيز به دليل مخالفت هاي موبدان ونجبا از وي احساس امنيت نمي كرد به بهقباد ( وه كواذ ) نزديك سلوكيه رفت . در تيسفون نيز بستام ( ويتهم ) و بندوي ( وندوي ) vindoe ، داييهاي خسرو با كمك نجبا و بزرگان كه هم ازهرمز ناراضي بودند و هم از غلبه ي بهرام چوبين نگراني داشتند پادشاه را دستگير ، خلع و كور كردند و پسرش خسرو معروف به پرويز را شاهنشاه خواندند .
خسرو پرويز بلافاصله تلاش كرد تا با بهرام كه در نزديك تيسفون مستقر شده بود به توافق دست يابد اما مذاكرات آنها به نتيجه اي نرسيد و بهرام به سوي تيسفون حركت كرد . از آنجا كه سپاه بهرام نيرومند بود ، خسرو به روم گريخت و به امپراتور روم پناهنده شد . بهرام هم فاتحانه وارد پايتخت شد .خسرو پرويز از موريكيوس امپراتور روم درخواست كمك كرد .
موريكيوس قيصر روم خسرو را با سپاهي مدد كرد ، به شرط آنكه شهرهاي دارا ، ميافارقين و قسمتي از ارمنستان به روم واگذار شود . اين پيشامد به نتيجه مطلوب منتهي شد .
بسياري از بزرگان كه طرفدار بهرام چوبين بودند ، او را ترك كردند . پس از جنگهاي خونين ، سپاه روم و ارامنه ي موشل و ايرانياني كه به خسرو پرويز پيوسته بودند ، بهرام را در حوالي درياچه اروميه در آذربايجان شكست دادند ، بهرام به نزد تركان گريخت اما ظاهرا" پس از حدود يكسال به تحريك خسرو پرويز در آنجا كشته شد .
سرگذشت پرحادثه بهرام چوبين در اذهان ايرانيان تاثير زيادي گذاشته است ، بعدها زندگاني او و كارهاي بزرگي كه انجام داد به شكل افسانه درآمد و داستانهايي كه در اطراف شخصيت و كارهاي حماسي وي ساخته شد ، نام او را تا قرنها در ميان ايرانيان زنده نگه داشته است .
ساخت پيکان هاي اتشين
بهرام که به علت بلندي قد و عضلاني بودن اندام به چوبين (مانند چوب) معروف شده بود در زماني که از سوي شاه ايران حاکم چارك شمال غربي بود (يك چهارم قلمرو ايران، از ري تا مرز شمالي گرجستان و داغستان کنوني شامل ارمنستان، آذربايگان و کردستان. در آن زمان، ايران به چهار ابراستان تقسيم شده بود كه هركدام را چارك نوشته اند) هنگام بازديد از محل فوران نفت خام در ناحيه بادکوب (باکو) در ساحل جنوبي غربي درياي مازندران و آگاهي از قدرت اشتعال اين ماده، تصميم گرفت که از آن نوعي سلاح تعرضي ساخته شود و اين کار به مهندسان ارتش واگذار شد. ظرف مدتي کوتاهتر از يک سال، پيکاني ساخته شد که بي شباهت به راکت هاي امروز نبود و اين پيکان حامل گوي دوکي شکل آغشته به نفت خام بود که از روي تخته اي که بر پشت قاطر قرارداشت با كشيدن زه پرتاب مي شد. طرز پرتاب آن بي شباهت به کمان نبود. دستگاه از يک زه (روده خشك شده) و چوب گز (نوعي درخت مناطق خشک) ساخته شده بود که آن را بر تخته سوار مي كردند و داراي يک ضامن بود و پنج مردخدمه آن را تشکيل مي دادند که دو نفر از آنان کمانکش بودند، نفر سوم نشانه گيري مي کرد و فرمانده اين آتشبار بود، مرد چهارم مامور شعله ورساختن قسمت آغشته به نفت خام (پيکان) بود و مهمات رساني مي کرد و نفر پنجم مواظب قاطر بود و از هر واحد آتشبار، هشت نيزه دار دفاع مي کردند
جنگ با خاقان
28 نوامبر سال 588 ميلادي ، ارتش ايران در جنگ با خاقان «شابه Shabeh» در بلخ از سلاح تازه اي که در آن نفت خام بکار رفته بود استفاده کرد. در اين جنگ فرماندهي ارتش ايران را ژنرال بهرام مهران معروف به بهرام چوبين برعهده داشت که در تاريخ نظامي جهان از او به عنوان يک نابغه رزم نام برده اند.
«هرمز» شاه وقت از دودمان ساسانيان، وقتي شنيد كه خاقان شمال غربي چين وارد اراضي ايران در شمالشرقي خراسان (تاجيکستان فعلي و شمال افغانستان) شده، بلخ را مرکز خود قرار داده و عازم تصرف کابل و بادغيس است ژنرالهاي ايران را به تشکيل جلسه اي در شهر تيسفون (مدائن نزديک بغداد) پايتخت آن زمان ايران فراخواند و تصميم خود را به اخراج خاقان از ايران به آنان اطلاع داد و خواست که ترتيب کار را بدهند. هرمز گفت که طبق آخرين اطلاعي که به ارتشتاران سالار (ژنرال اول ارتش ايران) رسيده، «خاقان شابه» داراي 300 هزار مرد مسلح و چند واحد فيل جنگي است.
ژنرالها پس از تبادل نظر، بهرام چوبين را براي انجام اين کار خطير برگزيدند و او پذيرفت. بهرام از ميان ارتش پانصد هزار نفري ايران، 12 هزار مرد جنگديده 30 تا 40 ساله (ميانسال) را برگزيد که اضافه وزن نداشتند و ميهندوستي آنان قبلا به ثبوت رسيده بود و بيش از سايرين قادر به تحمل سختي بودند و در جنگ سواره و پياده تجربه داشتند. وي به هر سرباز سه اسب اختصاص داد و با تدارکات کافي عزم بيرون راندن زردها را از خاک وطن کرد.
بهرام به جاي انتخاب راه معمولي، از تيسفون به اهواز رفت و سپس از طريق يزد و کوير خود را به خراسان رساند به گونه اي که خاقان متوجه نشده بود. بهرام که در جنگ اعتقاد به روحيه سرباز بيش از هر ابزار ديگر داشت هر دو روز يک بار سربازان را جمع مي کرد و براي آنان از اهميت وطندوستي و رسالتي که هر فرد در اين زمينه دارد سخن مي گفت و آنان را اميد ايرانيان مي خواند ـ مردماني که مي خواهند آسوده و در آرامش و با فرهنگ خود زيست کنند.
خاقان زماني از اين لشکر کشي آگاه شد که بهرام تنها چهار روز تا بلخ فاصله داشت، و چون شنيد كه بهرام با كمتر از 13 هزار نفر آمده است چندان نگران نشد و با تمامي مردان قادر به حمل سلاح خود که مورخان يکصد تا سيصد هزار تن گزارش کرده اند به مقابله با بهرام شتافت.
بهرام به واحدهاي آتشبار (نفت اندازان) توصيه کرد که حمله را با پرتاب پيکانهاي شعله ور آغاز کنند و ادامه دهند تا آرايش سپاهيان خاقان بر هم خورد و قادر به تنظيم آن هم نباشند و به سواران کماندار (اسواران) گفت که همزمان با حمله نفت اندازان با تير چشم فيلها را هدف قرار دهند، و در اين جريان، خود با دو هزار سوار زبده قرارگاه خاقان را مورد حمله قرار داد. خاقان که انتظار حمله مستقيم به مقر خود را نداشت دست به فرار زد که کشته شد، سپاه عظيم او متلاشي گرديد و پسر وي نيز بعدا به اسارت درآمد و جنگ فقط يک روز طول کشيد که از شگفتي هاي تاريخ نظامي جهان است

|
+|
+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387 توسط لیمو ترش
|