تبليغاتX
گاهنامه لیمو ترش

limu

لیمو ترش

limu

http://limu.blogfa.com

گاهنامه لیمو ترش

گاهنامه لیمو ترش

گاهنامه لیمو ترش

با درود
با اجازتون من لیمو ترش هستم که به همراه دوست جونم علی این تارنگار را راه انداختیم .در این تارنگار سعی داریم مطالب ترش و لیمویی زندگی را برای شما به نمایش بگذاریم لطفا همراه ما باشید فقط قول بدید ترش نکنیند در ضمن تبادل لینک و لوگو هم میکنیم
بدرود

از همه جا و همه چیز (فقط لیمویی)

گاهنامه لیمو ترش

  » امروز  
  » پند امروز :

 

 

گاهنامه لیمو ترش
از همه جا و همه چیز (فقط لیمویی)

درباره تارنگار



لينک دوستان


آمار و امکانات


نويسندگان


زيباترين ها

اگر ميخواهيد دشمنان خود را تنبيه كنيد، به دوستان خود نيكي كنيد
ليمو ترش
اول اینو بخون
موضوع: چرند و پرند

درود بر شما دوستان لیمویی

لیمویی های گرامی ممنون که به  تارنگار لیمویی خودتون سر میزنید اگر با من لیمو ترش و دوست جونم علی (لیمو شیرین) باشید قول بهتون میدیم همیشه بهترین نوشتارها و عکسهای ترش را براتون بگذاریم . همچنین اماده تبادل لینک و لوگو با شما هستیم . زیر این پست کلی چیز لیمویی هست یادتون نره ببینید نظر هم بدید . بهتون خوش بگذره .

 

برای پشتیبانی از ما روی تصویر زیر کلیک کنید (اگه نبینید از دست دادید) 

روزگار غریبیست نازنین

 


|+|  + نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388  توسط لیمو ترش 


|+|  + نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387  توسط لیمو ترش 

بيابان را، سراسر، مه فرا گرفته است.

چراغ قريه پنهان است

موجي گرم در خون بيابان است

بيابان، خسته

لب بسته

نفس بشكسته

در هذيان گرم عرق مي ريزدش آهسته

از هر بند.

***

بيابان را سراسر مه گرفته است.  مي گويد به خود عابر

سگان قريه خاموشند.

در شولاي مه پنهان، به خانه مي رسم. گل كو نمي داند. مرا ناگاه

در درگاه مي بيند. به چشمش قطره

اشكي بر لبش لبخند، خواهد گفت:

بيابان را سراسر مه گرفته است... با خود فكر مي كردم كه مه، گر

همچنان تا صبح مي پائيد مردان جسور از

خفيه گاه خود به ديدار عزيزان باز مي گشتند

***

بيابان را

سراسر

مه گرفته است.

چراغ قريه پنهانست، موجي گرم در خون بيابان است.

بيابان، خسته لب بسته نفس بشكسته در هذيان گرم مه عرق مي ريزدش

آهسته از هر بند...

*****


|+|  + نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387  توسط لیمو ترش 
زندگی پیش از تولد
موضوع: علمی

 

اگـر مـایــلید بدانید که پیش از تولد در درون رحم چه بر سر
شما آمده این مقاله را بخوانید.

زنـدگی شـمـا بـا لـقـاح یـافـتـن یـک اسپرم و یک تخمک آغاز
گــردیده. در این لحظه 46 کروموزوم با 30 هزار ژن با یکدیگر
ترکـیب می گردند تا تمام مشخصات فیزیکی شما همچون
جـنـسیت، تـیـپ بـدن، ویـژگــیهای چهره، رنگ پوست،مو و
چـشمـان شمـا را تعیـیـن کنـنـد. هنـگـامی که لقاح صورت
می گیرد زیگوت ایجاد می گردد. این زیگوت یا همان تخمک
بــارور شده  تکثیر یافته و  پس از گذشت 5 روز از یک سلول
به 107 سلول میرسد.

8_3

شما در طول مدتی که درون رحم قرار دارید توسط کیسه آمنیوتیک احاطه گشته اید. کیسه آمنیوتیک کیسه ای ست نازک که درون آن از مایع آمنیوتیک پر گردیده است. وظیفه این کیسه محافظت از جنین (شما) در برابر صدمات و همچنین تنظیم درجه حرارت بدن جنین میباشد. شما توسط عضوی بنام جفت که به شکل یک کیک تخت میباشد به رحم متصل گردیده اید. جفت وظیفه تبادل مواد متابولیک را میان شما و مادر به عهده دارد. در واقع شما غذا، خون، اکسیژن را از مادر دریافت کرده و دی اکسید کربن ودیگر مواد زائد را از طریق جفت دفع میکنید. البته شما مستقیما به جفت متصل نشده اید و این بند ناف است که با 2 سرخرگ و یک سیاهرگ شما را به جفت متصل میسازد. تمام سطح بدن جنین نیز از هفته 20 م به بعد کاملا از یک لایه پنیری و مومی شکل پوشیده میگردد که از پوست جنین در برابر مایع آمنیوتیک محافظت میکند. در غیر اینصورت پوست جنین بسیار چروکیده خواهد شد.

تقریبا از روز هفتم پس از لقاح جنین ریز در رحم مادر لانه گزینی میکند. از روز 10م نیز قاعدگی مادر متوقف میگردد. از روز 18م قلب و چشمها شروع به شکل گیری میکنند و از روز 21 م به بعد تپش قلب جنین آغاز گردیده و خون جنین را در بدنش به گردش در می آورد البته این خون با خون مادر ارتباطی نداشته و گروه خونی متفاوتی نیز دارا میباشد.

از روز  28م  به بعد چشمها، گوشها و سیستم تنفسی شروع به شکل گیری میکند. از روز 42م اسکلت بدن کامل میگردد (غضروف) و امواج مغزی قابل ثبت است.

از هفته 5 م دستها، پاها و چشمها شروع به رشد میکنند. از هفته 7م پلکها و انگشتان شکل میگیرند و بینی متمایز میگردد. در هفته 8 م تمام سیستمهای بدن شکل گرفته اند و رشد ناخنها آغاز میگردد.

از هفته 11م (ماه دوم) جنین شروع به تنفس مایع آمنیوتیکی میکند. این روند تا زمان زایمان ادامه می یابد. البته کودک با این عمل خفه نمیشود زیرا اکسیژن را از طریق جفت دریافت میکند. نقش جریان یافتن این  مایع تنها به تکامل و شکل گیری ششها و دیگر اعضای تنفسی مربوط میگردد.
9_2
* قلب جنین 120 تا 160 بار در دقیقه میزند.

* در هـــفته 8 م شما بصورت یک انسان با ابعاد مینیاتوری
میباشید. با 3 ساتنی متر قد و وزن یک گرم!

* در هـفـتـه 9 م اثــــر انگشت شما شکل می گـیـرد و کف                         
دستتان حساس به لمس میگردد. اگر کف دست یک جنین
را در این زمان لمس کنیم جنین دستانش را مشت خواهد
کرد!

*  اگر  یـک جــنـیـن 8 هفـتـه ای را قـلـقلـک دهیم سرش را
بسمت عقب خم خواهد کرد!

* در هفته 7م تمام جوانه دندانهای شیری شکل گرفته اند.
و جنین معمولا انگشتان خود را می مکد!


* جوانه های  چشایی در شما از هفته 13 م تا 15 م  به بعد فعال میگردند


10_2

* پـس از گـذشـت تنـهـا 14 هـفـتـه از لـقـاح جـنـین قادر به
شـنـیدن است اما از هفته 26 م به بعد جنین قادر است به
صـدا واکـنـش نشـان دهـد. جـالــب است بدانید جنین درون                                           
رحـم تـمام صداهای محیط اطراف را همچون شما میشنود
امـا 10 دسی بـل ضعـیـف تـر. هرگاه جنین  در معرض صدای
بـلنـد قـرار گیـرد دست خود را مقابل گوشهایش قرار خواهد
داد! جنین اصوات بم را بهتر از اصوات زیر می شـنـود. الـبته
ایـن پـایان مـاجـرا نیست چرا که جنین درون رحم در معرض
انواع سرو صدا قرار دارد:صدای قلب مادر،سیستم گوارشی
مادر و تنفس مادر نیز توسط جنین باید تحمل گردد. تــصویر
روبرو واکنـش جنـیـن را هنـگام شنـیـدن صـدای بـلند نشان
میدهد:


* جنین انسان از 6 ماهگی به بعد به یک انسان احساسی بدل خواهد گشت.

* از 4 ماهگی به بعد  چنانچه شکم مادر مقابل نور شدیدی قرار گیرد جنین دستانش را مقابل صورتش خواهد گرفت تا مسیر نور را سد کند!

* جنین انسان از هفته 20 م به بعد قادر است مانند یک انسان بالغ درد را حس کند. اما یک جنین 8 هفته ای نیز قادر به احساس درد است. چنانچه کف دست یک جنین را با یک شیء نوک تیز فشار دهیم، جنین دهانش را باز کرده و دستش را نیز میکشد!

* جنین 9 هفته ای میتواند سکسکه کند!

* جنین 90 درصد وقت خود را در رحم در خواب سپری میکند.

* از هفته 11 م به بعد جنین قادر است اشیاء را  با دستانش بگیرد!                

* از هفته 17 م جنین قادر است خواب ببیند!

* از هفته 18 م تارهای صوتی جنین شکل گرفته و میتواند گریه کند!

* در هفته 16 م اندامهای تناسلی جنین کاملا تمایز یافته و کودک میتواند لگد بزند، شنا کند، بچرخد و یا معلق بزند!

* در ماه 4 و 5 برای نخستین بار مادر حکت جنین را درون شکمش احساس میکند.

* در هفته 20 م جنین در سر مو داشته ،450 گرم وزن و 30 سانتی متر قد دارد.

* جنین درون رحم میتواند بخندد و یا خمیازه بکشد!

12_211_2

 

* برای اینکه متوجه شوید جنین چگونه صدای تپش قلب مادر خود را درون رحم میشنود روی لینک زیر کلیک کنید. (به REALPLAYER نیاز خواهید داشت)13_3


* تصویر جنین 20 هفته ای درون کیسه آمنیتوتیک:

 

 

 

 

 

* مقایسه پاهای یک جنین 10 هفته ای با دست یک انسان بالغ

14_2

 

 

 

 

 

 

15_3

16_3


|+|  + نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387  توسط لیمو ترش 
داستان سنگ و سنگ تراش
موضوع: داستان کوتاه
داستان سنگ و سنگ تراش

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org
 

روزی، سنگتراشي كه از كار خود ناراضي بود و احساس حقارت ميكرد، از نزديكي خانه بازرگاني رد ميشد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوكران بازرگان را ديد و به حال خود غبطه خورد با خود گفت : اين بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو كرد كه او هم مانند بازرگان باشد.
در يك لحظه، به فرمان خدا او تبديل به بازرگاني با جاه و جلال شد! تا مدت ها فكر ميكرد كه ازهمه قدرتمندتر است. تا اين كه يك روز حاكم شهر از آنجا عبور كرد، او ديد كه همه مردم به حاكم احترام مي گذارند حتي بارزگانان.
مرد با خودش فكر كرد : كاش من هم يك حاكم بودم، آن وقت از همه قوي تر ميشدم!
در همان لحظه ، او تبديل به حاكم مقتدر شهر شد. در حالي كه روي تخت رواني نشسته بود، مردم همه به او تعظيم ميكردند. احساس كرد كه نور خورشيد او را مي آزارد و با خودش فكر كرد كه خورشيد چقدر قدرتمند است .
او آرزو كرد كه خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و با تمام نيرو سعي كرد كه به زمين بتابد و آن را گرم كند.
پس از مدتي ابري بزرگ و سياه آمد و جلوي تابش او را گرفت. پس با خود انديشيد كه نيروي ابر از خورشيد بيشتر است، و آرزو كرد كه تبديل به ابري بزرگ شود و آنچنان شد.
كمي نگذشته بود كه بادي آمد و او را به اين طرف و آن طرف هل داد. اين بار آرزو كرد كه باد شود و تبديل به باد شد. ولي وقتي به نزديكي صخره سنگي رسيد، ديگر قدرت تكان دادن صخره را نداشت. با خود گفت كه قوي ترين چيز در دنيا، صخره سنگي است و تبديل به سنگي بزرگ و عظيم شد.
همان طور كه با غرور ايستاده بود، ناگهان صدايي شنيد و احساس كرد كه دارد خورد ميشود. نگاهي به پايين انداخت و سنگتراشي را ديد كه با چكش و قلم به جان او افتاده است!
 



شكر نعمت، نعمتت افزون كند
کفـر ، نعمت از کفت بیرون کند


|+|  + نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387  توسط لیمو ترش 
آيشواريا راي و همسرش
موضوع: عکـــــس

آيشواريا راي و همسرش


|+|  + نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387  توسط لیمو ترش 

۱- كودكي كه طرحي از خانه مي‌كشد: اثرات مخرب جنگ جهاني دوم فقط محدود به سال‌هاي جنگ نشد، گرچه در اين سال‌ها ميليون‌ها نفر قرباني شدند، اما اثرات درازمدت اين جنگ تا به امروز باقي است. اثرات روحي اين جنگ، سال‌ها و دهه‌ها كساني را كه جان سالم به در برده بودند، رنج مي‌داد. در اين ميان، كودكان بيشترين صدمات روحي را متحمل مي‌شدند.

در اين عكس دختري لهستاني ديده مي‌شود. او كه همه افراد خانواده خود را در طي جنگ از دست داده است، طرحي نامشخص روي تابلوسياه مي‌كشد، وقتي از او پرسيده شد كه چه چيز كشيده است، پاسخش اين بود: خانه!

۲- فرار شومن: در ۱۵ آگوست سال ۱۹۶۱، سرباز ۱۹ ساله‌اي به نام «كنراد شومن»، در قسمت شرقي برلين، مشغول پاسداري از ديوار برليني كه در آن زمان و مكان، فقط يك سيم خاردار بود. اما در سومين روز خدمت، وقتي مردمي كه در سمت غربي بودند، او را تشويق به آمدن به سوي ديگر كردند، او ناگهان و با سرعت از روي سيم‌هاي خاردار پريد و وارد قسمت غربي شد. عكاسي به نام «پيتر ليبينگ» اين صحنه را ثبت كرد و آن را مبدل به يكي از عكس‌ها شاخص دوره جنگ سرد كرد.

۳- آخرين يهودي: اين عكس از آلبوم شخصي يك سرباز آلماني به دست آمده است، در پشت اين عكس نوشته شده بود : آخرين يهودي Vinnitsa (جايي در اوكراين).
در اين عكس مردي يهودي زانوزده در لبه يك گور دست جمعي ديده مي‌شود. در سال ۱۹۴۱، ۲۸ هزار يهودي در Vinnitsa و مناطق اطراف آن كشته شدند.

۴- كواشيوركور: در سال ۱۹۶۷ منطقه بيافرا، در شرق نيجريه اعلام استقلال كرد، متعاقب اين قضيه، سه سال جنگ داخلي بين نيجريه و ساكنان يبافرا رخ داد كه در طي آن يك ميليون نفر كشته شدند. اين عكس به وسيله شخصي به نام «دان مك‌كيلان» گرفته شده است و كودكاني را نشان مي‌دهد كه در اثر كمبود پروتئين دچار بيماري‌اي به نام كواشيوركور kwashiorkor شده‌اند:

۵- كشته شدن پسر ۱۲ ساله فلسطيني در نواز غزه: ۳۰ سپتامبر سال ۲۰۰۰، محمد جمال الدوره در حالي كه پدرش سعي مي‌كرد با بدن خود از او محافظت كند توسط نيروهاي مسلح اسرائيلي، كشته شد. شبكه تلويزيوني France 2، با انتشار فيلم اين صحنه، دنيا را تحت‌تأثير قرار داد:



|+|  + نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387  توسط لیمو ترش 


از اداره كه خارج شدم، برف دانه دانه شروع به باريدن كرد. به پياده رو كه رسيدم زمين،‌درست و حسابي سفيد شده بود. يقه پالتويم را بالا زدم و راست دماغم را گرفتم و رفتم. هنوز خيلي از زمستان باقي بود. با خود فكر كردم كه اگر سرما همين طوري ادامه داشته باشد، تا آخر زمستان حسابم پاك پاك است.
وارد خانه كه شدم مادرم توي حياط داشت رخت ها را از روي طناب جمع مي كرد. از چندين سال پيش، هر وقت برف مي باريد، با مادر شوخي مي كردم كه:
ـ ننه،‌ "سرماي پيرزن كش" اومد!
امروز هم تا دهان باز كردم همين جمله را بگويم؛ ننه پيشدستي كرد و گفت:
ـ انگار اين سرما، سرماي عزب كشه، نيس ننه؟
در خانه ما غير از من، عزب اوقلي ديگري وجود نداشت پس ننه بعد از چند سال بالاخره متلكش را گفت! گفت و يكراست به اطاق خودم رفتم. چراغ والور را روشن كردم و از پشت شيشه، به برف چشم دوختم. از نگاه كردن برف كه خسته شدم، در عالم خيال رفتم توي نخ دخترهاي فاميل.
ـ ....زري؟ سيمين؟ عذرا؟ مهوش؟ پروين؟ .........راستي نكنه "ننه" كسي را در نظر گرفته كه اون حرفو زد؟ از دخترهاي فاميل آبي گرم نشد. باز در عالم خيال زاغ سياه دخترهاي محله را چوب زدم:
ـ"......سوسن؟ مهري؟ مرضيه؟ دختر كربلا تقي؟ دختر جم پناه؟و دختر....؟
اگر مادرم وارد اطاق نمي شد. خدا مي داند تا كي توي اين فكر و خيال ها مي ماندم. ولي ورود او رشته افكارم را پاره كرد. همانطور كه دستش را روي چراغ گرم مي كرد گفت:
ـ ببينم زينت چطوره، هان؟ دختر آقا بالاخان؟!
مي گويند دل به دل راه دارد، ولي آن روز برايم ثابت شد كه ممكن است مغز به مغز هم راه داشته باشد.
ـ پس از قرار "ننه" فهميده بود كه من دارم راجع به اينها فكر مي كنم....
گفتم ببين ننه تا حالا من هيچي نگفتم،‌ولي از حالا هر چي خواستي بكن..... ولي بالا غيرتاً منو تو هچل نندازي ها؟
گفت:
ـ هچل كجا بود ننه....يعني من كه توي اين محله گيس هامو سفيد كرده ام دخترهاي محله رو نمي شناسم؟دختر آقا بالاخان جون ميده واسه تو. هر وقت تو كوچه مي بينمش خيال مي كنم دستهاش تو دست توئه. اصلاً واسه همديگه ساخته شدين!
ـ من حرفي ندارم، ولي بابش چي؟ اقا بالاخان دخترشو به آدم كارمند يه لا قبايي مثل من ميده؟
ـ‌چرا نده ننه؟ ...دختر آقا بالاخان ديگه، دختر اتول خان رشتي كه نيست!
ـ ولي هر چي باشه، "آقا بالاخان" هم كم كسي نيست. "آقا" نيست كه هست، "بالا" نيست كه هست. "خان" نيست كه هست. پول نداره كه داره....پس مي خواستي چي باشه؟
ـ حالا نمي خواد فكر اين چيزها را بكني اون با من .......برم؟
ـ آره ....برو ناهار حاضر كن كه خيل گشنمه!!
ـ برم ناهار حاضر كنم؟
ـ آره پس ميخواستي چكار كني؟
ـ مي خواستم برم خونه آقا بالاخان با زنش زرين خانوم صحبت بكنم!
ـ به همين زودي؟
ـ به همين زودي كه نه....عصري مي خواستم برم.
كمي مكث كردم و گفتم:
خوب باشه!
ـ مادرم با خوشحالي رفت كه ناهار را حاضر كند. من هم روي تخت دراز كشيدم تا درباره همسر آينده ام فكر بكنم........راستش سرما لحظه به لحظه شديدتر مي شد و من سردي تخت را بيشتر حس مي كردم.......انگار همان "سرماي عزب كش" بود كه ننه مي گفت:
ننه از خانه آقابالاخان كه برگشت حسابي شب شده بود، ولي توي تاريكي هم مي شد فهميد كه لب و لوچه اش آويزان است.
ـ ها چه خبر؟
مثل برج زهرمار توي اتاق چپيد.
ـ نگفتم آقابالاخان كم كسي نيست؟ ....خوب چي گفت؟ در حاليكه صدايش مي لرزيد جواب داد:
ـ خودش كه نبود، با زنش حرف زدم ....دخترش هم بود.
ـ مخالفت كرد؟
ـ مخالفت كه نميشه گفت...ولي گفتند دوماد! باهاس رفيقاشو عوض كنه. به سر و وضعش بيشتر برسه، شبها هم زود بياد خونه كه از حالا عادت كنه.
ـ ديگه چي گفتند
ـ پرسيدند خونه و ماشين داره؟ منم گفتم: ماشين ريش تراشي داره، ماشين سواري هم انشاالله بعداً ميخره! براي خونه هم يه فكري مي كنه، دويست چوق گذاشته توي بانك كه باز هم بذاره ايشالله خونه هم بعد مي خره!
ـ ديگه چي؟
ـ ديگه هم گفتند تحصيلاتش خوبه، ولي حقوقش كمه! يه تيكه ملك هم بايد پشت قباله عروس بندازه، كه سر و همسر پشت سر ما دري وري نگن!
ـ ديگه چي؟
ـ ديگه اينكه دخترم كار خونه بلد نيس، باهاس براش كلفت و نوكر بگيره!
ـ ديگه چي
ـ ديگه اينكه گفتند علاوه بر اين اجازه بدين فكر هامونو بكنيم با پدرش هم حرف بزنيم، سه ماه ديگه خبرتون مي كنيم!
من هم خداحافظي كردم اومدم.........
من هم با مادرم خداحافظي كردم و رفتم تا آن شب را به "بيعاري" با رفقا بگذرانم كه اگر عروسي سر گرفت اقلاً آرزوي "شب زنده داري" به دلم نمانده باشد.
تا سه ماه خبري نشد....روزهاي آخر مهلت قانوني بود كه طبق حكم وزارتي، به جنوب منتقل شدم، مادرم بار و بنديل را كه مي بست، به اقدس خانوم زن مرتضي خان همسايه بغلي سپرد كه رأس مدت با زرين خانوم تماس بگيرد و نتيجه را بنويسد.
بعدها كه نامه اقدس خانوم رسيد، فهميدم كه در آخرين روز ماه سوم، زن اقابالاخان پيغام فرستاده: "اگر داماد دوستانش را هم عوض نكرد عيبي ندارد، ولي بقييه شرايط را بايد داشته باشد!
چند ماه گذشت، باز هم نامه اي رسيد كه نوشته بود:
"زن آقابالاخان گفته به سر و وضعش هم نرسيد مانعي ندارد، ولي بقيه شرايط را بايد داشته باشد.
ايضاً چند ماه ديگر نامه نوشت و اشاره كرد كه:
"زن آقابالاخان گفته شبها هم اگر زود نيامد عيبي ندارد. ولي خيلي هم دير نكند كه بچه ام تنها بماند....ضمناً ساير شرايط را هم حتماً بايد داشته باشد!"
....زمان به سرعت مي گذشت، هر پنج شش ماه يك دفعه نامه اقدس خانوم مي رسيد و هر دفعه يكي از شرايط اوليه حذف شده بود:
...زن آقابالاخان خودش آمد خانه ما و گفت:
ـ "ماشين هم لازم نيست چون با اين وضع شلوغ خيابانها آدم هر چي ماشين نداشته باشد راخت تر است!....ولي بقيه شرايط را بايد داشته باشد!"
....زرين خانوم توي حمام به من گفت: ديشب آقابالاخان مي گفت خودمان خانه داريم نمي خواهد فكر آن باشد، ولي بقيه شرايط را حتماً بايد داشته باشد.
....آقابالاخان و زنش ديشب پيغام دادند:
"از يك تكه ملك پشت قباله مي شود گذشت ولي بقيه مسائل مهم است!"
....."امروز خود زينت را توي كوچه ديدم، طفلكي خيلي لاغر شده....مي گفت: با حقوق كمش مي سازم، ولي كلفت و نوكر را بايد حتماً داشته باشد!...."
به درستي نمي دانم چند سال گذشت، ولي اين را مي دانم كه دختر آقابالاخان به همان سني رسيده بود كه در تهران به آن "ترشيده مي گفتيم!"
ولي جنوبي ها به آن مي گويند "خونه مونده....و اگر دختر هاي اين سن، واقع بين باشند ديگر فكر شوهر را هم نمي كنند كه هر وقت صداي زنگ خانه بلند مي شود قلبشان بريزد پايين!......
داشتم قضيه را كم كم فراموش مي كردم....علي الخصوص كه اقدس خانوم هم نامه هايش را قطع كرده بود.....
....زندگي ام جريان طبيعي خودش را طي مي كرد تا اينكه يك روز نامه اي به دستم رسيد كه خطش را تا بحال نديده بودم.
با عجله پاكت را باز كردم نوشته بود:
"آقاي برهان پور:
پس از عرض سلام، مي خواستم به اطلاع شما برسانم كه براي سرگرفتن ازدواج ما، كلفت و نوكر هم لازم نيست چون در اين مدت در كلاس خانه داري تمام كارهاي خانه را از آشپزي و خياطي گرفته تا آرايش و گلدوزي ياد گرفته ام و ديپلمش را دارم.
منتظر جواب شما هستم، جواب، جواب، جواب، ....زينت"
فرداا وقتي پستچي شهر ما صندوق را خالي كرد، نامه دو سطري من هم توي نامه ها بود، همان نامه كه تويش نوشته بودم:
"سركار خانوم زينت خانوم!
نامه اي كه فرستاده بوديد زيارت شد، ولي به درستي نفهميدم نظر شما از "آقاي برهان پور" كه بود؟ اگر منظور، احمد برهان پور است كه كلاس اول دبستان درس مي خواند و اهل اين حرفها نيست، بنده هم كه پدرش هستم ...و در خانه هم عزب اوقلي ديگري نداريم.
سلام بنده را به مامان و بابا برسانيد. قربانعلي برهان پور"
راستي فراموش كردم بگويم كه دو سه ماه پس از انتقال به جنوب، با يك دختر چشم و ابرو مشكي شيرازي آشنا شدم كه نه درباره رفيقها و سر و وضع و دير آمدنم حرفي داشت، نه خانه و ماشين و حقوق و يك تكه ملك براي پشت قباله مي خواست.... و از همه اينها مهمتر اينكه پدر و مادرش هم "آقابالاخان" و "زرين خانوم"

 نبودند


|+|  + نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387  توسط لیمو ترش 
چندتا عکس با حال
موضوع: عکـــــس

 

 

 

 


|+|  + نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387  توسط لیمو ترش 
ژنرال بهرام چوبین
موضوع: تاریخ
سرگذشت بهرام چوبین

بهرام ملقب به چوبين ( ژوپين ) ، از مردم ري ، پسر وهرام گشنسب از دودمان بزرگ مهران و بزرگترين سردار هرمز شاهنشاه ساساني بود . فرماندهي قادر وتوانا و محبوب سربازان خويش و در عين حال بسيار مغرور بود و از اين حيث شبيه بزرگان عهد اشكاني به شمار مي رفت .

بهرام پس از آنكه بر طوايف مهاجم مرزهاي شمالي ومشرق پيروز شد ، تركان را نيز به سختي شكست داد و حتي خاقان ترك معروف به ( شابه شاه ) را نيز كشت .پس از اين پيروزي ها بهرام به فرماندهي كل نيروي ايران برابر روميان منصوب شد ، اما شكست كوچكي از آنها خورد ، هرمز كه ظاهرا" به دنبال بهانه اي براي عزل كردن بهرام مي گشت با ارسال دوكدان و لباس زنانه ، وي را به طرز اهانت آميزي از فرماندهي سپاه خلع كرد اما بهرام چوبين از فرمان شاهنشاه سر پيچيد و سپاهيانش را نيز با خود همراه كرد وبا اطمينان از نارضايتي نجبا و موبدان از هرمزد بر او شوريد ( 589 م) .

در همين ايام بخشي از سپاه ساساني كه حدود نصيبين از نيروهاي روم شكست خورده بودند و از خشم و تنبيه پادشاه مي ترسيدند به سپاه شورشي بهرام چوبين پيوستند و بهرام به قصد بر كنار كردن هرمز به سوي پايتخت روان شد . وي در بين راه و در ري فرمان داد تا درهم سيمين با تصوير و نام خسرو پسر هرمز ضرب كنند ، بدين ترتيب موفق شد درخاندان ساساني بذر نفاق و اختلاف بيفكند.

خسرو از ترس تنبيه و انتقلم پدر به آذربايجان گريخت .

هرمز كه توان مقابله با بهرام چوبين را در خود نمي ديد و در تيسفون نيز به دليل مخالفت هاي موبدان ونجبا از وي احساس امنيت نمي كرد به بهقباد ( وه كواذ ) نزديك سلوكيه رفت . در تيسفون نيز بستام ( ويتهم ) و بندوي ( وندوي ) vindoe ، داييهاي خسرو با كمك نجبا و بزرگان كه هم ازهرمز ناراضي بودند و هم از غلبه ي بهرام چوبين نگراني داشتند پادشاه را دستگير ، خلع و كور كردند و پسرش خسرو معروف به پرويز را شاهنشاه خواندند .

خسرو پرويز بلافاصله تلاش كرد تا با بهرام كه در نزديك تيسفون مستقر شده بود به توافق دست يابد اما مذاكرات آنها به نتيجه اي نرسيد و بهرام به سوي تيسفون حركت كرد . از آنجا كه سپاه بهرام نيرومند بود ، خسرو به روم گريخت و به امپراتور روم پناهنده شد . بهرام هم فاتحانه وارد پايتخت شد .خسرو پرويز از موريكيوس امپراتور روم درخواست كمك كرد .

موريكيوس قيصر روم خسرو را با سپاهي مدد كرد ، به شرط آنكه شهرهاي دارا ، ميافارقين و قسمتي از ارمنستان به روم واگذار شود . اين پيشامد به نتيجه مطلوب منتهي شد .

بسياري از بزرگان كه طرفدار بهرام چوبين بودند ، او را ترك كردند . پس از جنگهاي خونين ، سپاه روم و ارامنه ي موشل و ايرانياني كه به خسرو پرويز پيوسته بودند ، بهرام را در حوالي درياچه اروميه در آذربايجان شكست دادند ، بهرام به نزد تركان گريخت اما ظاهرا" پس از حدود يكسال به تحريك خسرو پرويز در آنجا كشته شد .

سرگذشت پرحادثه بهرام چوبين در اذهان ايرانيان تاثير زيادي گذاشته است ، بعدها زندگاني او و كارهاي بزرگي كه انجام داد به شكل افسانه درآمد و داستانهايي كه در اطراف شخصيت و كارهاي حماسي وي ساخته شد ، نام او را تا قرنها در ميان ايرانيان زنده نگه داشته است .

ساخت پيکان هاي اتشين

بهرام که به علت بلندي قد و عضلاني بودن اندام به چوبين (مانند چوب) معروف شده بود در زماني که از سوي شاه ايران حاکم چارك شمال غربي بود (يك چهارم قلمرو ايران، از ري تا مرز شمالي گرجستان و داغستان کنوني شامل ارمنستان، آذربايگان و کردستان. در آن زمان، ايران به چهار ابراستان تقسيم شده بود كه هركدام را چارك نوشته اند) هنگام بازديد از محل فوران نفت خام در ناحيه بادکوب (باکو) در ساحل جنوبي غربي درياي مازندران و آگاهي از قدرت اشتعال اين ماده، تصميم گرفت که از آن نوعي سلاح تعرضي ساخته شود و اين کار به مهندسان ارتش واگذار شد. ظرف مدتي کوتاهتر از يک سال، پيکاني ساخته شد که بي شباهت به راکت هاي امروز نبود و اين پيکان حامل گوي دوکي شکل آغشته به نفت خام بود که از روي تخته اي که بر پشت قاطر قرارداشت با كشيدن زه پرتاب مي شد. طرز پرتاب آن بي شباهت به کمان نبود. دستگاه از يک زه (روده خشك شده) و چوب گز (نوعي درخت مناطق خشک) ساخته شده بود که آن را بر تخته سوار مي كردند و داراي يک ضامن بود و پنج مردخدمه آن را تشکيل مي دادند که دو نفر از آنان کمانکش بودند، نفر سوم نشانه گيري مي کرد و فرمانده اين آتشبار بود، مرد چهارم مامور شعله ورساختن قسمت آغشته به نفت خام (پيکان) بود و مهمات رساني مي کرد و نفر پنجم مواظب قاطر بود و از هر واحد آتشبار، هشت نيزه دار دفاع مي کردند

جنگ با خاقان

28 نوامبر سال 588 ميلادي ، ارتش ايران در جنگ با خاقان «شابه Shabeh» در بلخ از سلاح تازه اي که در آن نفت خام بکار رفته بود استفاده کرد. در اين جنگ فرماندهي ارتش ايران را ژنرال بهرام مهران معروف به بهرام چوبين برعهده داشت که در تاريخ نظامي جهان از او به عنوان يک نابغه رزم نام برده اند.
«هرمز» شاه وقت از دودمان ساسانيان، وقتي شنيد كه خاقان شمال غربي چين وارد اراضي ايران در شمالشرقي خراسان (تاجيکستان فعلي و شمال افغانستان) شده، بلخ را مرکز خود قرار داده و عازم تصرف کابل و بادغيس است ژنرالهاي ايران را به تشکيل جلسه اي در شهر تيسفون (مدائن نزديک بغداد) پايتخت آن زمان ايران فراخواند و تصميم خود را به اخراج خاقان از ايران به آنان اطلاع داد و خواست که ترتيب کار را بدهند. هرمز گفت که طبق آخرين اطلاعي که به ارتشتاران سالار (ژنرال اول ارتش ايران) رسيده، «خاقان شابه» داراي 300 هزار مرد مسلح و چند واحد فيل جنگي است.
ژنرالها پس از تبادل نظر، بهرام چوبين را براي انجام اين کار خطير برگزيدند و او پذيرفت. بهرام از ميان ارتش پانصد هزار نفري ايران، 12 هزار مرد جنگديده 30 تا 40 ساله (ميانسال) را برگزيد که اضافه وزن نداشتند و ميهندوستي آنان قبلا به ثبوت رسيده بود و بيش از سايرين قادر به تحمل سختي بودند و در جنگ سواره و پياده تجربه داشتند. وي به هر سرباز سه اسب اختصاص داد و با تدارکات کافي عزم بيرون راندن زردها را از خاک وطن کرد.
بهرام به جاي انتخاب راه معمولي، از تيسفون به اهواز رفت و سپس از طريق يزد و کوير خود را به خراسان رساند به گونه اي که خاقان متوجه نشده بود. بهرام که در جنگ اعتقاد به روحيه سرباز بيش از هر ابزار ديگر داشت هر دو روز يک بار سربازان را جمع مي کرد و براي آنان از اهميت وطندوستي و رسالتي که هر فرد در اين زمينه دارد سخن مي گفت و آنان را اميد ايرانيان مي خواند ـ مردماني که مي خواهند آسوده و در آرامش و با فرهنگ خود زيست کنند.
خاقان زماني از اين لشکر کشي آگاه شد که بهرام تنها چهار روز تا بلخ فاصله داشت، و چون شنيد كه بهرام با كمتر از 13 هزار نفر آمده است چندان نگران نشد و با تمامي مردان قادر به حمل سلاح خود که مورخان يکصد تا سيصد هزار تن گزارش کرده اند به مقابله با بهرام شتافت.
بهرام به واحدهاي آتشبار (نفت اندازان) توصيه کرد که حمله را با پرتاب پيکانهاي شعله ور آغاز کنند و ادامه دهند تا آرايش سپاهيان خاقان بر هم خورد و قادر به تنظيم آن هم نباشند و به سواران کماندار (اسواران) گفت که همزمان با حمله نفت اندازان با تير چشم فيلها را هدف قرار دهند، و در اين جريان، خود با دو هزار سوار زبده قرارگاه خاقان را مورد حمله قرار داد. خاقان که انتظار حمله مستقيم به مقر خود را نداشت دست به فرار زد که کشته شد، سپاه عظيم او متلاشي گرديد و پسر وي نيز بعدا به اسارت درآمد و جنگ فقط يک روز طول کشيد که از شگفتي هاي تاريخ نظامي جهان است


|+|  + نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387  توسط لیمو ترش 

آخرين مطالب ارسالي

بهترين مطالب را در ليمو ترش بجوييد